سرزمینه عاشقان
عشق تنها چیزی است که با گم شدن از دست نمی رود.
تقديم به آناني كه هنوز هم تكه اي از آسمان در چشما نشان ، جرعه اي از دريا در دستانشان و تجسمي زيبا از خاطره ی ايثار گل هاي سرخ در معبد ارغواني دلهايشان به يادگار مانده است . انتظار واژه ی غریبی است ... گریان نمی مانم، خندانم! وقتی که به یادت می افتم، به یاد خاطراتت ... عيد يكى از بزرگترين و مهيج ترين مظاهر حيات اجتماعى يك ملت است. راستی عیدرو به همه ذوستان گلم تبریک می گم پیشاپیش. سال خوب و خوشی انشاالله در پی داشته باشین وزیرسایه پدرومادرتون. ذوستون دارمممممممممممممم راستی تو عید تولد منم هستش برای همتون آرزوی موفقیت می کنم دوستان گلم منودرگیرخودت کن،تا جهانم زیرپات شم تا سکوت هر شی من با هجومت روبروشه بی هوا بدون مقصد سمت طوفان تو میرم منو درگیر خودت کن تا که آرامش بگیرم با خیال تو هنوزم مثل هر روز و همیشه هر شب حافظه من پر تصویر تو میشه با من غریبگی نکن من که درگیر توام چشماتو از من برندار،من ماته تصویر توام با من غریبگی نکن من که درگیر توام چشماتو از من برندار،من ماته تصویر توام توهمین جایی همیشه،با تو شب شکل یه رویاست آخرین نقطه دنیا،تا چهان من همین جاست تو همین جایی و من هر روزمن به تنهاییم دچارم منو نزدیک خودت کن تا یادت بیارم با خیال تو هنوزم مثل هر روز و همیشه هر شب حافظه من پر تصویر تو میشه با من غریبگی نکن من که درگیر توام چشماتو از من برندار،من ماته تصویر توام با من غریبگی نکن من که درگیر توام چشماتو از من برندار،من ماته تصویر توام محسن یگانه چرابرای داشتنت باید که التماس کنم،چه جوری باید خودموتوی دل تو جا کنم دوری ازت سخته برام،دنیارو بی تو نمی خوام، یه روزی کورم می کنه این همه گریه کردنا، یه روزی کورم می کنه این همه گریه کردنا آخه دل کندنه از تو مرگمه،آخه دوری از تو تنها دردمه توبری زندگی رو می خوام چه کار،وقتی هر لجظه اون پر از غمه آخه دل کندنه از تو مرگمه،آخه دوری از تو تنها دردمه توبری زندگی رو می خوام چه کار،وقتی هر لجظه اون پر از غمه به چشمای خودت قسم،اگه نباشی بی کسم نگوباید جدابشیم،نگوبه تو نمی رسم نذار به گریه خو کنم،مرگموآرزو کنم برای داشتنت می خوام هر چی که خواستی رو کنم برای داشتنت می خوام هر چی که خواستی رو کنم آخه دل کندنه از تو مرگمه،آخه دوری از تو تنها دردمه توبری زندگی رو می خوام چه کار،وقتی هر لجظه اون پر از غمه آخه دل کندنه از تو مرگمه،آخه دوری از تو تنها دردمه توبری زندگی رو می خوام چه کار،وقتی هر لجظه اون پر از غمه آخه دل کندنه از تو مرگمه،آخه دوری از تو تنها دردمه توبری زندگی رو می خوام چه کار،وقتی هر لجظه اون پر از غمه آخه دل کندنه از تو مرگمه،آخه دوری از تو تنها دردمه توبری زندگی رو می خوام چه کار،وقتی هر لجظه اون پر از غمه لینک دانلود خواستین بگین تا بهتون بگم یعنی میرفتی و میموندی کنارم،که همه دنیارو زیر پات بذارم یا ازم دل نمی کندی میموندی،که حالا بهت نگم دوست ندارم اما حالا که رفتی خوش باش،از خاطرم بری تو حالا که رفتی قلبم ستاره نیست تو شبهاش یعنی می گفتی منو دوسم نداری،که حالا میشد بهونه ای بیاری یعنی می گفتی دیگه بر نمی گردی،که حالا یادم میرفت با من چه کردی اما حالا که رفتی خوش باش،از خاطرم بری تو حالا که رفتی قلبم ستاره نیست تو شبهاش اما حالا که رفتی خوش باش،از خاطرم بری تو حالا که رفتی قلبم ستاره نیست تو شبهاش یعنی میرفتی و میموندی کنارم،که همه دنیارو زیر پات بذارم یا ازم دل نمی کندی میموندی،که حالا بهت نگم دوست ندارم کاش می شد قلب ما از یاس بود تک تک گلبرگ آن احساس بود پاک و سبز و بی ادعا کاش می شد بهتر از الماس بود کاش می شد یک قناری شد و رفت روی گلبرگ دل مردم نشست نرم خواند آواز سبز دوستی کاش می شد در به روی کینه بست و چه تلخ و غم انگیز است دور از تو بودن و برای تو گریستن ... ! ای کاش می دانستی بدون تو مرگ گواراترین زندگیست ... ! بدون تو و به دور از دستهای مهربانت زندگی چه تلخ و ناشکیباست ... ! چه زیباست بخاطر تو زیستن ... ثانیه ها را با تو نفس کشیدن ... زندگی را برای تو خواستن ... ! چه زیباست عاشقانه ها را برای تو سرودن ... ! بدون تو چه محال و نا ممکن است زندگی... ! چه زیباست بیقراری برای لحظه ی آمدن و بوئیدنت ... ! برای با تو بودن و با تو ماندن ... برای با هم یکی شدن ... ! کاش به باور این همه صداقت و یکرنگی می رسیدی ! ای کاش می دانستی مرز خواستن کجاست ...!!!! و ای کاش می دیدی قلبی را که فقط برای تو می تپد ... ! خدايا شاهد تنهايی ام باش بين غم ها تنها ناجی ام باش پر پرواز من ديريست بسته تو بگشا و در آزادی ام باش اسير موج های تند خشمم تو آرام دل دريايی ام باش دل خسته خريداری نداره تو خواهان صفای ذاتی ام باش در اين آشفته بازار محبت تو تنها شاهد ارزانی هم من امروز را با یاد چشمان تو آغاز کردم چشمانی که هیچ گاه به انتظار من نبود، نازنینم من امروز را با یاد تو غریبانه گریستم ولی هیچ کس نخواست وسعت غربت مرا بفهمد حتّی تو. ولی من امروز می خواهم امیدوار باشم چون روز طلوع یک عشق است و غروبی ندارد روزی که وجود تو بوجود آمد. روزها می گذرند و من تنها عابری خسته ام که در جاده های پرپیچ و خم زندگی در رویاهای کودکانه خود اسیرم . نمی دانم تا به کجا بروم و در کدامین ایستگاه پیاده شوم ، صداقت را در کدامین جزیره جستجو کنم و محبت را در میان کدامین صدف پیدا کنم. پسر
كوچكي
وارد مغازه اي شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد. بر
روي جعبه
رفت تا دستش به دكمه هاي تلفن برسد و شروع كرد به
گرفتن شماره. مغازه دار متوجه Love never hurries, it is always kind. Love will survive all things because it is everlasting حکایت تله موش موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سر و صدا براي چيست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود. موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت: كاش يك غذاي حسابي باشد ... اما همين كه بسته را باز كردند، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود. موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد. او به هركسي كه مي رسيد، مي گفت:« توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . . . »! مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت: « آقاي موش ، برايت متأسفم . از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي ، به هر حال من كاري به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطي به من ندارد.» ميش وقتي خبر تله موش را شنيد، صداي بلند سرداد و گفت: «آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود.» موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنيدن خبر ، سري تكان داد و گفت: « من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد.!» او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد و دوباره مشغول چريدن شد. سرانجام ، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد، چه مي شود؟ در نيمه هاي همان شب، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد... زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود، ببيند. او در تاریكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده، موش نبود، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود. همين كه زن به تله موش نزديك شد، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت، وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت، هنوز تب داشت. زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود، گفت :« براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست ...» مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد. اما هرچه صبر كردند، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد، ميش را هم قرباني كند تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد. روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد. تا اين كه يك روز صبح، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاك سپاري او شركت كردند. بنابراين، مرد مزرعه دار مجبور شد، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند. حالا، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بسته اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند! نتيجه : اگر شنيدي مشكلي براي كسي پيش آمده است و ربطي هم به تو ندارد، كمي بيشتر فكر كن؛ شايد خيلي هم بي ربط نباشد ...!!! يه روز تو زندگيم بودي همين جا روبروم بودياما آرزوم نبودي فكر مي كردم از آسمونبايد بياد يه روزي اون تا آرزوم بشه تموم يه اشتباهي كردمو دل توروشكستم نمي بخشم خودم حالاپشيمون شدم و مي خوام تو باشي پيشم و حق داري كه نبخشي شرمنده تم كه ستاره داشتم ودنبال اون مي گشتم شاكي از اين بودم كه من ستاره اي ندارم ستاره بود تو مشتم و تكيهمي داد به پشتم يهروز تو زندگيم بودي همين جا روبروم بودياما آرزوم نبودي فكر مي كردم از آسمونبايد بياد يه روزي اون تا آرزوم بشه تموم يه اشتباهي كردمو دل توروشكستم نمي بخشم خودم حالاپشيمون شدم و مي خوام تو باشي پيشم و حق داري كه نبخشي شرمنده تم كه ستاره داشتم ودنبال اون مي گشتم شاكي از اين بودم كه من ستاره اي ندارم ستاره بود تو مشتم و تكيهمي داد به پشتم احسا سشو مي كشتم واحساستو مي كشتم يهروز تو زندگيم بودي همين جا روبروم بودياما آرزوم نبودي فكر مي كردم از آسمونبايد بياد يه روزي اون تا آرزوم بشه تموم يه اشتباهي كردمو دل توروشكستم نمي بخشم خودم حالاپشيمون شدم و مي خوام تو باشي پيشم و حق داري كه نبخشي شرمنده تم كه ستاره داشتم ودنبال اون مي گشتم شاكي از اين بودم كه من ستاره اي ندارم ستاره بود تو مشتم و تكيهمي داد به پشتم احسا سشو مي كشتم واحساستو مي كشتم عشق یعنی تا سحر دریاشدن عشق یعنـــی باسحرهمدم شـــدن عشق يعني انتظار و انتظار عشق يعني لحظههاي نابناب 
واژه ای که روزها یا شایدم ماههاست که با آن خو گرفته ام.
که چه سخت است انتظار
هر صبح طلوعی دیگر است بر انتظارهای فرداهای من!
خواهم ماند تنها در انتظار تو
چرا نوشتم در برگ تنهاییم برای تو، نمیدانم؟
شاید روزی بخوانند بر تو، عشق مرا ...
می دانم روزی خواهی آمد، می دانم ...
برای ورودت ای عشق.
نامه هایت را مرور می کنم، یک بار ... نه ... بلکه صد بار
وجودم را سراسر عشق فرا می گیرد ...
و اشک شوق بر گونه هایم روانه میشوند ...
تنها میگویم همیشه در قلب منی تو ...
میدانم که باز خواهی گشت ... می دانم!
به یاد لحظات خوش انتظار و تنهایی ...
به یاد او و تقدیم به او ...
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ای کاش در دنیا همه ی مردم عاشق بودند،
ای کاش دلها در سینه سنگ نبود.
ای کاش عشق در میان عاشقان فروختنی نبود،
ای کاش عشق از روی چشمها قابل تشخیص بود.
ای کاش...
ای کاش اشکهای تنهایی شب ، لب می گشودند و از دل عاشق حرف می زدند ، دلی که هر شب چشمانش بارانی است.
ای کاش...
ای کاش در خواب می دیدمش تا با اشک بهش بگم که عاشقونه میپرستمت.
ای کاش...
ای کاش ابر بودم تا وقتی که به یاد تو می باریدم ، همه می دیدند و شاهد می شدند و شهادت می دادند که چگونه برای رسیدن به تو لحظه شماری می کنم. 
رنگ چشاش آبی بود .
رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره . داغ داغ…
وقتی موهای طلاییشو شونه می کرد دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم
مبادا که یه تار مو از سرش کم بشه .
دوستش داشتم .
لباش همیشه سرخ بود .
مثل گل سرخ حیاط . مثل یه غنچه …
وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون می زد اونقدرمعصوم و دوست داشتنی می شد که اشک توی چشمام جمع میشد.
دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم .
دیوونم کرده بود .
اونم دیوونه بود .
مثل بچه ها هر کاری می خواست می کرد .
دوست داشت من به لباش روژ لب بمالم .
می دونست وقتی نگام می کنه دستام می لرزه .
اونوقت دور لباش هم قرمز می شد .
بعد می خندید . می خندید و…
منم اشک تو چشام جمع میشد .
صدای خنده اش آهنگ خاصی داشت .
قدش یه کم از من کوتاه تر بود .
وقتی می خواست بوسش کنم ?
چشماشو میبست ?
سرشو بالا می گرفت ?
لباشو غنچه می کرد ?
دستاشو پشت سرش می گرفت و منتظر می موند .
من نگاش می کردم .
اونقدر نگاش می کردم تا چشاشو باز می کرد .
تا می خواست لباشو باز کنه و حرفی بزنه ?
لبامو می ذاشتم روی لبش .
داغ بود .
وقتی می گم داغ بود یعنی خیلی داغ بود .
می سوختم .
همه تنم می سوخت .
دوست داشت لباشو گاز بگیرم .
من دلم نمیومد .
اون لبامو گاز می گرفت .
چشاش مثل یه چشمه زلال بود ?صاف و ساده …
وقتی در گوشش آروم زمزمه می کردم : دوستت دارم ?
نخودی می خندید و گوشمو لیس می زد .
شبا سرشو می ذاشت رو سینمو صدای قلبمو گوش می داد .
من هم موهاشو نوازش میکردم .
عطر موهاش هیچوقت از یادم نمیره .
شبای زمستون آغوشش از هر جایی گرم تر بود .
دوست داشت وقتی بغلش می کردم فشارش بدم ?
لباشو می ذاشت روی بازوم و می مکید?
جاش که قرمز می شد می گفت :
هر وقت دلت برام تنگ شد? اینجا رو بوس کن .
منم روزی صد بار بازومو بوس می کردم .
تا یک هفته جاش می موند .
معاشقه من و اون همیشه طولانی بود .
تموم زندگیمون معاشقه بود .
نقطه نقطه بدنش برام تازه گی داشت .
همیشه بعد از اینکه کلی برام میرقصید و خسته می شد ?
میومد و روی پام میشست .
سینه هاش آروم بالا و پایین می رفت .
دستمو می گرفت و می ذاشت روی قلبش ?
می گفت : میدونی قلبم چی می گه ؟
می گفتم : نه
می گفت : میگه لاو لاو ? لاو لاو …
بعد می خندید . می خندید ….
منم اشک تو چشام جمع می شد .
اندامش اونقدر متناسب بود که هر دختری حسرتشو بخوره .
وقتی لخت جلوم وامیستاد ? صدای قلبمو می شنیدم .
با شیطنت نگام می کرد .
پستی و بلندی های بدنش بی نظیر بود .
مثل مجسمه مرمر ونوس .
تا نزدیکش می شدم از دستم فرار می کرد .
مثل بچه ها .
قایم می شد ? جیغ می زد ? می پرید ? می خندید …
وقتی می گرفتمش گازم می گرفت .
بعد یهو آروم می شد .
به چشام نگاه می کرد .
اصلا حالی به حالیم می کرد .
دیوونه دیوونه …
چشاشو می بست و لباشو میاورد جلو .
لباش همیشه شیرین بود .
مثل عسل …
بیشتر شبا تا صبح بیدار بودم .
نمی خواستم این فرصت ها رو از دست بدم .
می خواستم فقط نگاش کنم .
هیچ چیزبرام مهم نبود .
فقط اون …
من می دونستم (( بهار )) سرطان داره .
خودش نمی دونست .
نمی خواستم شادیشو ازش بگیرم .
تا اینکه بلاخره بعد از یکسال سرطان علایم خودشو نشون داد .
بهار پژمرد .
هیچکس حال منو نمی فهمید .
دو هفته کنارش بودم و اشک می ریختم .
یه روز صبح از خواب بیدار شد ?
دستموگرفت ?
آروم برد روی قلبش ?
گفت : می دونی قلبم چی می گه؟
بعد چشاشو بست.
تنش سرد بود .
دستمو روی سینه اش فشار دادم .
هیچ تپشی نبود .
داد زدم : خدا …
بهارمرده بود .
من هیچی نفهمیدم .
ولو شدم رو زمین .
هیچی نفهمیدم .
هیچکس نمی فهمه من چی میگم .
هنوز صدای خنده هاش تو گوشم می پیچه ?
هنوزم اشک توی چشام جمع می شه ?
هنوزم دیوونه ام.


من يه شكلات گذاشتم كف دستش ،گفت دوستيم؟
گفتم دوست دوست.گفت تا كجا؟
گفتم دوستي كه تا نداره.گفت تابهشت تاجهنم؟
گفتم نه نه نه دوست كه تا ندره،اصلا تو يه تا بكش ازاين سر دنياتااون سردنيا.
تقصيرخودش نبوددوستي بدون تا رونميفهميد.
گفتم بيا واسه دوستيمون يه نشونه بذاريم.
گفت شكلات.
گفتم قبول.
هروقت همديگرو مىديديم يه شكلات ميذاشتم كف دستش و يكي هم واسه خودم.
اون نمي خوردشون و همه رو دست نخورده ميذاشت تويه
صندوقچه ي قديمى.
ميگفتم بخورش اخه من ميخوردم هميشه،
ميگفت شكمو،من نگهشون می دارم
يادگاري
گفت مواظبشون هستم.
سالها گذشتن.
حالا اومده خداحافظى ميگه ميخوام برم،زود برمى گردم.
من كه ميدونم ديگه برنميگرده.حتى يادش رفت نشونمون شكلاته.وقتى يه شكلات گذاشتم كف دستش اونو بگردوند به من.
گفتم مگه نمىذاريشون توصندوقچه ي قديمى؟
گفت اصلا يادم نيست اون صندوق كجاست؟
اون اونشب رفت واسه هميشه.....
خوب شدمن همه شكلاتامو خوردم ولى اون نخورده ،حالا موندم اون بااون همه شكلات نخورده چيكارميكنه؟!
2) زوج های موفق فردیت خود را حفظ می كنند. بعد از ازدواج استقلال زوج ها كم می شود اگر افراد فرزند داشته باشند روز به روز وابستگی بیشتر می شود و گاهی افراد احساس خستگی می كنند. زوج های موفق می دانند حتی اگر به هم علاقه داشته باشند، گاهی احساس خستگی می كنند. آنان یكدیگر را تشویق می كنند تا همیشه"ما" نباشند و زمانی هم برای "خود" داشته باشند و به كارهای مورد علاقه خود بپردازند.بدین ترتیب زوج فردیت خود را حفظ می كند و زندگی ، شاداب می شود.
3) زوج های موفق همدیگر را مركز توجه قرار می دهند. آنان همدیگر را دست كم نمی گیرند و همیشه به فكر خوشبختی همسر خود و خانواده هستند. معمولاً افراد چند سال پس از ازدواج مانند سال های اول به هم توجه نمی كنند. ولی زوج های موفق، كارهای كوچك نظیر اولویت قرار دادن نیازها و كارهای همسر و كارهای بزرگ نظیر احترام و گوش كردن به حرف های هم را مدنظر قرار می دهند. ازدواج دریای تغییرات است. شما اغلب فراموش می كنید همسرتان مهم است و به او توجه نمی كنید. درعوض به كار، سرگرمی و دوستان اهمیت می دهید ولی زوج های موفق همدیگر را مركز توجه قرار می دهند.
4) زوج های موفق روش های حل اختلاف را می آموزند. "جان گاتمن" روانشناس كه 20 سال زندگی زوج ها را مطالعه كرده، عامل اصلی موفقیت یا شكست ازدواج را توانایی، یا عدم توانایی حل اختلافات می داند. حتی اگر همسرتان و شما كاملاً با هم یكی باشید ، گاهی با نظر هم موافق نیستید و این مخالفت باعث ناراحتی می شود. نباید به اعتیاد، خشونت و ... رو بیاورید. اگر خواسته شما و همسرتان با هم فرق دارد، باید آن را حل كنید. زوج های موفق با هم صحبت می كنند، حتی اگر احساس بدی نسبت به هم دارند. آنان در مورد اختلافات و مخالفت ها با هم مذاكره می كنند تا به نتیجه عادلانه برسند. آنان از یكدیگر حمایت می كنند و غـُر نمی زنند. آنان می پذیرند در مواردی عشق ، برتر از پیروزی است.
5) زوج های موفق با هم رشد می كنند. مسلماً فردی كه امروز با او ازدواج می كنید،10 سال آینده متفاوت خواهد بود. شما هر دو تغییر می كنید. به ویژه در شرایط سخت زندگی مانند از دست دادن والدین . زوج های موفق می دانند كه یكی یا هر دو در طول زندگی تغییر می كنند و قواعد عوض می شود. پس لازم است تغییر كنید تا بتوانید روابط در حال تغییر را عوض كنید.
6) زوج های موفق برای حفظ روابط می كوشند. زوج های موفق به طور منظم وضعیت زندگی خود را بررسی كرده و با هم صحبت می كنند تا از شادی و رضایت هر دو از زندگی مشترك مطمئن شوند. اگر یكی ، یا هر دو شما از زندگی مشترك ناراضی هستید، مشكلتان را حل كنید.
7) از مراجعه به مشاور خجالت نكشید. زوج های موفق قبل از مراجعه به مشاور، سند طلاق را امضا نمی كنند. آنان می كوشند كه مشكلات را در اولین فرصت حل كنند

پسر بود و به مكالماتش گوش مي داد.
پسرك پرسيد: «خانم، مي توانم خواهش كنم كوتاه كردن چمن هاي حياط خانه تان را به
من بسپاريد؟»
زن پاسخ داد: «كسي هست كه اين كار را برايم انجام مي دهد.»
پسرك گفت: «خانم، من اين كار را با نصف قيمتي كه او مي دهد
انجام
خواهم داد.»
زن در جوابش گفت كه از كار اين فرد كاملا راضي است.
پسرك بيشتر اصرار كرد و پيشنهاد داد: «خانم، من پياده
رو و جدول جلوي خانه را
هم برايتان جارو مي كنم. در اين صورت شما در يكشنبه
زيباترين چمن را در كل شهر
خواهيد داشت.» مجددا زن پاسخش منفي بود.
پسرك در حالي كه لبخندي بر لب داشت، گوشي را گذاشت. مغازه دار كه به صحبت هاي
او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: «پسر...، از رفتارت خوشم آمد؛
به خاطر
اينكه روحيه خاص و خوبي داري دوست دارم كاري به تو بدهم.»
پسر جوان جواب داد: «نه ممنون، من فقط داشتم عملكردم را مي
سنجيدم. من همان كسي
هستم كه براي اين خانم كار مي كند.»

It is not jealous, and never boasts of its greatness.Love is not rude or selfish.
It is always ready to forgive and forget mistakes we make.Love is no friend of wickedness, but delights in honesty and truth.
Love is strong and never gives up.
It never loses its trust in God or its hope for the future.



قدیمی ایستاده بود چشم هایم به چشمهای رنگیش برخورد کرد و آهسته به من فهماند که شکوفه های سیب
چقدر زیبا هستند.
یک روز گذشته است و او را ندیده ام.
یادم می آید دومین روز ملا قاتمان وقتی زیر درختی ایستاده بودم کسی لبخند زد ،آن وقت دوباره نگاهش کردم او
نیز انتهای دیوار های کاه گلی ایستاده بود همان جای همیشگی ونگاهش به شکوفه های سیب بود نگاهش
کردو، نگاهم کرد. لبخندی زد، لبخند زدم و به من فهماند که مثل شکوفه های سیب می مانم .
دو روز گذشته است اورا ندیدم.
سه روز گذشته است اورا ندیدم.
چهار روز گذشته است اورا ندیدم.
شش روز گذشته است اورا ندیدم.
هفت روز گذشته است اورا ندیدم.
هشت روز گذشته است اورا ندیدم.
نهمین روز موقع غروب کنارم ایستاد به آرامی دستهای لرزانم را در دستهایش گرفته و آهسته در گوشم گفت،که
نه روز است منتظر جمله از طرف من است من نتوانستم به او چیزی بگویم نمی دانستم باید چه جمله ای بگویم!
هر دو به غروب نگاه کردیم .
نه روز گذشته است و او را ندید ه ام.
خوب به خاطر آوردم که در دهمین روز دیدارمان به من گفته بود کنار رودخانه به انتظارش هستم .آن روز از طرف
رود خانمه نسیم خنکی سوی ما میوزید ومن گرمای فرح بخش را از بدنش احساس می کردم. او در برابرم زانو زد
وچشم هایش روشنش را بست وآن گاه به آرامی دست چپم را بوسید.من از کارش برخود لرزیدم گفت ده روز
است منتظر جمله ای از طرف من است.
ده روز گذشته است اورا ندیدم.
یازدهمین روز دیدارمان به من گفته بود، درانتهای دیوارهای کاه گلی باغ به انتظارش بایستم،درست مثل اولین روز
دیدارمان قد و بالای تنومندش از دور لحظه به لحظه به من نزدیک تر می شد کنارم ایسیتاد منتظر ماندم به
چشهایم نگاه کند یادم میآید شب گذشته تا موقع سحر به جمله ای که مدتها منتظر شنیدنش بود فکر کرده بودم
نگاهش هنوز به شکوفه ها بود سرم را به صئورتش نزدیک کردم وآهسته در گوشش گفتم دوستت دارم.
ناگهان شکوفه های سیب در نظرم پیر و پژمرده آمدن به سردی از من فاصله گرفت وآنگاه از کنار دیوار فرو ریخته ی
باغ راه آمده را برگشت.
می خواستم صدایش کنم اما نمیشد؟هرگز فرصت آن را پیدا نکرده بودم نامش را بپرسم به شکوفه ها نگاه کردم
یک به یک،از شاخه به زمین سقوط کردن!تنه درخت پوک و زشت شد او در انتهای باغ گم شد.
آه یازده روز گذشته است اورا ندیدم.
امشب دیگر به خوبی خواهم فهمید ،که پس از یازده روز دوری مرا به فراموشی سپرده است من از روز یازده ها از
عدد یازده و از هر چه خط موازی است بیزارم.هر دو خط ،از هر جنس وقتی موازی باشند،حالم را دگر گون می کنند
از نگاه من هر تصویر ی که از دوخط موازی شکل می گیرد پس از یازده روز می شکند و دیگر از نو ساخته نمی شود.
.gif)
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس
تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم
و تو در پا سخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی :
دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی
و من تنها برای زیبایی آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم
همین بود آخرین حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشم هایم را بر روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم
نمی دانم چرا رفتی
نمی دانم چرا شاید خطا کردم
و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی
نمی دانم کجا تا کی برای چه
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنچره با مهربانی دانه برمی داشت
تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشم هایم خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
و بعد از رفتنت دریا چه بغضی داشت
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد
هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام
برگرد !
ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت :
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
و من در حالتی ما بین اشک و حسرت وتردید
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل
میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر
نمی دانم چرا ؟
شاید به رسم و عادت و پروانگی مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

سکوت میکنم
از سکوتم بخوان سر درون مرا
آنقدر سکوت میکنم تا دنیا را خسته کنم
شاید روزی تو هم از سکوت من خسته شوی
اما من باز هم سکوت میکنم
چون دیگر دل سخن گفتن نیز ندارم
ابراز دورنم مرا میترساند
میترسم از آنکه تو را در بند کند
پس من باز هم سکوت میکنم
آنقدر سکوت میکنم تا مطمئن شوم روزی
طنین صدایم در گوشت نمی پیچد
لحن مرا از یاد بردی
شاید آنروز سکوتم را شکستم
چون دیگر صدای مرا نمی شنوی
و صدای من در بین جمعیت دور تو گم خواهد شد
شاید آنروز هم در سکوت خود بلند فریاد بزنم
دوستت دارم
امیدوارم نشنوی
نمی خواهم صوت من آنروز
پرده های خوشبختی تو را بلرزاند
گویا تا ابد قسمت من سکوت است
پس من همچنان سکوت میکنم
سکوت
سکوت
سکوت

-...چو خورشید زنم سوی تو پر،
چون ماه،شبی می کشم از پنجره سر!-..
اندوه،که خورشید شدی ،
تنگ غروب
افسوس
افسوس ،که مهتاب شدی
وقت سحر
------------
-----------
----------
---------
--------
-------
------
-----
----
---
--
-
کاش عمر تکرار لحظه ها بود؟

مثل یک پروانه بی پروا شدن
عشق یعنی سر به زیرانداختن
درحریم دلبری جان باختن
عشق یعنی بر سر دار آمدن
بیمحابا دیدن یا ر آمدن
عشق یعنی پرزدن بی بال وپر
دیده را دریا نمودن تاسحر
عشق یعنی گفتگو با کربلا
سر کشیدن باده از جام بلا
عشقیعنی دیده برخنجرزدن
مثل طوطی درقفس پرپرزدن
عشق یعنی گم شدن در جام می
راز دل بی پرده بشنیدنزنی
عشق یعنی خاک پای خاکیان
می زدن در حلقه ی افلاکیان
عشقیعنی مثل یک گل وا شدن
فــارغ از بی تابی دنیـــا شـدن
عشق یعنی شب نشینی با خدا
گفتگو با ناله اما بی صدا
عشق یعنی پای کوبی در منا
با صفادل را نمودن آشنا
عشق یعنی دیدن موسی به طور
یک جهان بی ناشدن ازبوینور
عشقیعنی پای هر بت« لا» شدن
مست و مجنون درپی لیلا شدن
عشق یعنی زندگیرا باختن
خانه ای در کوی دلبر ساختن
عشق یعنی از حرا تا کربلا
جان سپردن تشنه لب درنینوا
عشق یعنی چون کبوتر ساده باش
پای هر صاحب دلی افتادهباش
عشق یعنی فارغ از رنگ و ریا
دوستی با لاله و گل بی ریا
عشق یعنی کار نیکو کردن است
برصداقت راستی خوکردن است
عشق یعنی عشقبازی با چمن
گفتگو با لاله و با یاسمن
عشق یعنی مثل آب آبی شدن
هرشبی با گریه مهتابی شدن
عشق یعنی جوشش می درسبو
مستیودیوانگی بی های وهو
در دبــســتان ادب آدمشـــدن
عشق یعنی مرگ درمیدان جنگ
کشته دلدار گشتن بی درنگ
عشق یعنی بی نیاز از جام جم
شاد کردن دیده و دل وقتغم
عشق يعني هر چه بيني عکس يار
عشق يعني شب نخفتن تا سحر
عشقيعني سجدهها با چشم تَر
عشق يعني ديده بر در دوختن
عشق يعني ازفراقش سوختن
عشق يعني سر به در آويختن
عشق يعني اشک حسرت ريختن
عشق يعني لحظههاي التهاب
عشق يعني بنده فرمان شدن
عشقيعني تا ابد رسوا شدن
عشق يعني گم شدن در کوي دوست
عشق يعني هر چهدر دل آرزوست
عشق يعني يک تيمم، يک نماز
عشق يعني عالمي راز و نياز
عشق يعني يک تبسم، يک نگاه
عشق يعني تکيهگاه و جان پناه
عشق يعني سوختن يا ساختن
عشق يعني زندگي را باختن
عشق يعنيهمچو من شيدا شدن
عشق يعني قطره و دريا شدن
عشق يعني پيش محبوبت بمير
عشق يعني از رضايش عمر گير
عشق يعني زندگي را بندگي
عشق يعني بندگي، آزادگي
عشقیعنی 
انتظار دیدن یک غروب دیگه توی ساحل ، که دریا رو نارنجی کنه
انتظار دیدن یک بارونی دیگه و قدم زدن زیر اون
انتظار دیدن موجهای سرکش دریا
انتظار دیدن ماهی قرمز کوچولوی سفره هفت سین
انتظار تر شدن چشم از حادثه عشق
انتظار رسیدن به اونی که منتظرته و برات دلتنگ
انتظار دیدن روی پدر و مادر در یک صبح دیگه
انتظار دیدن منظره ای که ساعتها بشینی و نگاهش کنی
انتظار همه چیزایی که دوستشون داری
انتظار پیام یک دوست
و
دوستی
دوستی فصل قشنگی است ، پر از لاله سرخ ، دوستي قدرت تلفيق شعور منو توست ، دوستي حس عجيبي است ميان پر و آب ، رنگ آن مثل خداست ، مردم شهر رفاقت دل آبي دارند و در اين شهر همه ميخندند ،گویا غم و غصه ای ندارند این مردم شهر آبی . آری دوستی حس عجیبی است که آدم « من » رو فراموش میکنه و به« ما » فکر میکنه به کس دیگه ای غیر از خودش

در این شهرستان کوهی است بنام محبت
از این کوه رودی روان است بنام وفا
و این رود به برکه ای می ریزد بنام صفا
این برکه به تنها چیزی که در این دنیا برایم مشکل است
( وداع با تو است)
.jpg)
روزاي خوب براي تو تو،شباي بد براي من بيستاي قرمز مال تو،نمره رد براي من
گلاي قرمز مال تو،گلاي پرپر مال من قصه اول مال تو،خرماي آخر مال من
شوق سفر براي تو،درد سفر براي من رسيدناش براي تو،فكر خطر براي من
لذت خنده مال تو،بارون گريه مال من صد آفرينا مال تو،گلايه ها مال من
آتيش عشقم مال تو،كتاب سوختن مال من عمر زياد تو مال تو،رنج زياد تو مال من
قصر طلايي مال تو،موندن و ساختن مال من هميشه بردن مال تو،هميشه باختن مال من
زندگي من مال تو،خستگي تو مال من هرچي كه داشتم مال تو تا ردنشي از خيال من
هرچِِي ترانس مال تو،برق نگاهت مال من تمام دنيا رو ميدم صورت ماهت مال من
خونه ابرا مال تو،جاده باريك مال من خورشيد و مهتاب مال تو،شباي تاريك مال من

دوباره دل داده بود به دست عاشقونه هاش
خونه ي اون حالا تو يه گلدون سفالي بود
جاي يارش
چه قدر تو اين غريبي خالي بود
يادش افتاد كه يه روز يه باغبون دوبوته داشت
يه بهار اون دو تا رو كنار هم تو باغچه كاشت
با نوازشاي خورشيد طلا قد كشيدن
قصشون شروع شد و همش به هم مي خنديدن
شبنماي اشكشون از سر شوق و ساده بود
عكس ديوونگيشون تو قلب هم افتاده بود
روزاي غنچگيشون چه قدر قشنگ و خوش گذشت
حيف لحظه هايي كه چكيد و مرد و برنگشت
گلاي قصه ي ما ، اهالي شهر ، بهار
نبودن آشنا با بازي تلخ روزگار
فك نمي كردن هميشه مال همن تا دم مرگ
بميرن ، با هم مي ميرن از غم باد و تگرگ
يه روز اما يه غريبه اومد و آروم وترد
يكي از
عاشقاي قصه ي ما رو چيد و برد
اون يكي قصه ي اين رفتن و باور نمي كرد
تا كه بعدش چيده شد با دستاي سرد يه مرد
گلاي قصه ي ما عاشقاي رنگ حرير
هر كدون يه جاي دنيا بودن و هر دو اسير
هيچكي از عاقبت اون يكي با خبر نبود
چي ممي شد اگه تو دنيا ، قصه ي سفر نبود
قصه ي گلاي ما
حكايت عاشقياس
مال ياسا ، پونه ها ، اطلسيا ، رازقياس
كه فقط تو كار دنيا ، دل سپردن بلدن
بدون اينكه بدونن ، خيليا خيلي بدن
يكيشون حالا تو گلدون سفال ، خيلي عزيز
اون يكي برده شده واسه عيادت مريض
چه قدر به فكر هم ، اما چقد در به درن
اونا ديگه تا ابد از حال هم ، بي
خبرن
روزگار تو دنياي ما قربوني زياد داره
اين بلاها روسر خيلي كسا در مي ياره
بازياش هميشه يك عالمه بازنده داره
توي هر محكمه كلي برگ و پرونده داره
اين يه قانون شده كه چه تو زمستون ، چه بهار
نمي شه زخمي نشد از بازياي روزگار
اگه دست روزگار گلاي ما رو نمي
چيد
حالا قصه با وصالشون به آخر مي رسيد
ولي روزگار ما هميشه عادتش اينه
خوبا رو كنار هم مي ياره ، بعدم مي چينه
كاش دلايي كه هنوزم مي تپن واسه بهار
در امون بمونن از بازياي تلخ روزگار

بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغاني کنم .
آه ! که نميداني ... سفرت روح مرا به دو نيم مي کند ... و شگفتا که زيستن با نيمي از روح تن را مي فرسايد ...
بگذار بدرقه کنم واپسين لبخندت را و آخرين نگاه فريبنده ات را .
مسافر من ! آنگاه که مي روي کمي هم واپس نگر باش . با من سخني بگو . مگذار يکباره از پا در افتم ... فراق صاعقه وار را بر نمي تابم ...
جدايي را لحظه لحظه به من بياموز... آرام تر بگذر ...
وداع طوفان مي آفريند... اگر فرياد رعد را در طوفان وداع نمي شنوي ؟! باران هنگام طوفان را که مي بيني ! آري باران اشک بي طاقتم را که مي نگري ...
من چه کنم ؟ تو پرواز مي کني و من پايم به زمين بسته است ...
اي پرنده ! دست خدا به همراهت ...
اما نمي داني ... نمي داني که بي تو به جاي خون اشک در رگهايم جاريست ...
از خود تهي شده ام ... نمي دانم تا باز گردي مرا خواهي ديد ؟؟؟

| :قالبساز: :بهاربیست: |



